تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکی است...


و خدایی که در این نزدیکی است...





















همه ی جانم را گره می زنم به باد بادکی

و رهایش می کنم.

بادبادک می رود تا نقطه ای شود.

تقلا نمی کند، جسمم ،روی زمین سرد.

کسی یک مشت خاک سرد می پاشد توی صورتم.

خنکای خاک را دوست دارم.

خاک این زمین برایم غریب است...غریب تر از ان چه گمان می کردم.

کلاویه ها بی وجود انگشتی بالا و پایین می روند.

سمفونی پنجم بتهوون نواخته می شود.

"سفیدی" چشم هایم کم کم "سیاه" می شود.

نوازش های یواشکی،دست در دست هم داشتن ها،بوسه های خیالی

در زیر پیچ و خم پتو به یادم می اید.

باد- بی امان -لای موهایم می وزد.

تمام هستی من دست باد است...دست بادبادکی....

دو چشم زیبا جلوی چشمانم رژه می روند.

به یاد نمی اورم چشم ها از ان کیست.(؟)

فریاد می زنم بی انکه صدایی از گلویم خارج شود.

یاد داستان دخترک کبریت فروش می افتم.

"محبوب کودکی هایم"!

هر بار اخر قصه من و دخترک چه قدر با هم می گریستیم.

او را مادربزرگش می برد بهشت، اما من را.....

بغض می کنم.

بوی تنش را در اغوش می کشم.

خط های کتاب "من او را دوست داشتم "جلوی چشمانم برجسته می شوند.

چه قدر باید بگذرد تا ادمی بوی تنی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟

زیر لب می گویم :هیچ وقت!

صدای نماز خواندن می اید.

صداها با هم قاطی می شوند.

به سختی می شمارم.

۱..۲..۳..۴...۵..۶..۷..۸...............۲۰..۲۱...۲۲.........۳۱...۳۲........۳۸.....۳۹....۳۹........۳۹........۳۹...

...دعایم اجابت نمی شود!

نفر" چهلمی" وجود ندارد...

ترسی وجودم را فرا مگیرد.

یعنی امرزیده نمی شوم؟

کسی بیاید یک لیوان اب بپاشد به صورتم!

حتما دارم کابوس میبینم!

صدایی می اید که" این بار همه چیز واقعی است".

وای!

از واقعیت متنفرم

 

 

 

 

خدا "مثل همیشه" نجاتم می دهد،

و من در اغوشش ارام می گیرم...

 

پ.ن:این نوشته متاثر از وقایع اخیر است.

 

پ.ن۲:دیگر به فکر انتقام نیستم ولی یک غم بزرگ روی سینه ام سنگینی می کند...

 

من عاشق این شعر "صیاد" افتخاریم!به اندازه ای که الارم موبایلم هم همینه!

هر روز صبح با این اهنگ از خواب بیدار می شم .

 

چون سیل به دام تو به هر لحظه شکارم/

ای طرفه نگارم/

از دوری صیاد دگر تاب ندارم/

رفتست قرارم/

چون اهوی گم گشته به هر گوشه دوانم/

تا دام در اغوش نگیرم نگرانم/

از ناوک مژگان چو دو صد تیر پرانی/

 بر دل بنشانی/

 چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی/

 وای از شب تارم /

در بند گرفتار بر ان سلسله مویم/

از دیده ره کوی تو با عشق بشویم/

با حال نزارم/

برخیز که داد از من بیچاره ستانی /

بنشین که شرر در دل تنگم بنشانی/

 تا ان لب شیرین به سخن بازگشایی/

خوش جلوه نمایی/

ای برده امان از دل عشاق کجایی/

تا سجده گذارم/

گر بوی تو را باد به منزل برساند/

جانم برهاند/

 ور نه ز وجودم اثری هیچ نماند/

جز گرد و غبارم/

جز گرد و غبارم...

پ.ن۴:دیدین بالاخره اپ کردم!تازه یه اپ طولانی!

نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 3:32 توسط سارا| |

۱:"در عفو لذتی هست که در انتقام نیست."

 

۲:"گاهی اوقات در انتقام لذتی هست که در عفو نیست."

 

گاهی اوقات با تمام وجود به جمله ی دوم ایمان پیدا می کنم!

 

هر چند انتقام در خون من نبوده ونیست...

 

شما کدام یک را بیشتر می پسندید؟

 

پ.ن:ادرس پست قبل تصحیح شد.اگر علاقه مندید دوباره مراجعه کنید.

نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 22:42 توسط سارا| |

به این سایت یه سری بزنید:www.ehda.ir
نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 0:13 توسط سارا| |

گریه هم دیگر برای دردهای من افاقه نمی کند...

"چیز" دیگری می باید!

نه از جنس زمین

خودش می داند....

خود بزرگ و مهربان و همیشه حاضرش.

پ.ن:"لا تخافوا اننی معکم اسمع و ادری".این ایه این روزها بد جوری ورد زبانم است.

نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 23:45 توسط سارا| |

گاهی اوقات برای من لذتی در خواب هست که در هیچ چیز دیگر نیست!

نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 21:45 توسط سارا| |

این همه سال اومد و رفت و من ادم نشدم...من" خوب" نشدم...من" ماه" نشدم...

وجدان من خوابه ایا؟یا خودم خوابم...یا دلم خوابه...یا همه ی هستی من خوابه...؟

می خوام بیدار باشم....یه همیشه بیدار...

می خوای بگی حالم خوب نیست؟...پیش دستی می کنم...

اره خوب نیست...نیست...

خدایا پس من کی میشم مال تو؟مال خود خودت؟

من کی میشم سارای خدا؟فقط سارای خدا....

تنها سارای خدا ..

خستم از خودم ...از.......از.....

ماه رمضان رو واسه چی گذاشتن سارا؟شبای قدر رو؟

بمیری....

تو ادم بشو نیستی...نبودی....بودی...نمی خوای باشی...

نمی دونم...نمی دونم...

خدایا کمکم کن...بزرگم کن..

من حال نمی خوام...من حال زود گذر نمی خوام.من ..

من عادت نمی خوام...روزمرگی نمی خوام....

نماز بی شعور نمی خوام...نماز بی فهم و درک نمی خوام...همون نخونم بهتره نه؟....

خدایا کمک...

می ترسم...می ترسم که این ماه رمضونی هم تموم شه و من ادم نشم...

با کمال کوچکی و بد بختی و دل مردگی...

 خدای متعال و رحیم و قادر و تواب من!

کمک!

دعام کنید ...زیاااااااااااااااااااااااااااااااد!

خیلی...زیاد...خیلی...زیاد....زیاد...خیلی...

 

نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 19:9 توسط سارا| |

سلام!

توی دعای سحر یه قسمتی میگه انی اسئلک من شرفک" باشرفه"

یه جا دیگه هم میگه اللهم انی اسئلک من نورک بانوره وکل نورک "نیر"

از قضا پدر اینجانب فک کنم ۲ تا دختر عمو داره که اسماشون نیر و اشرفه!

حالا من این ۲ بشر رو شاید در کل عمرم ۲ بار هم ندیده باشم!

هر وقت که دعای سحر پخش میشه پدر اینجانب کلی اظهار شادمانی می کنند

 واعلام می دارند که اینا اسمای دختر عموهاشونه!

لا اله الی الله!این قضیه تقریبا تبدیل به یک عادت شده!

چشم مامانم روشن!فک کنم قبلا ها یه خبرایی بوده!

برم  مامان و بابامو یه کم اذیت کنم یه فیلم سینمایی داشته باشیم امشب!

من که رفتم بخندم!

جای همتون رو هم پیشاپیش خالی می کنم!

نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 23:40 توسط سارا| |

دوستان عزیزم!

صمیمانه خواهشمندم نظراتتون رو همیشه  در اخرین پست درج کنید.من نظرات پست های قبلی رو بعد از گذاشتن پست جدید دیگه نمی خونم.و این تا حالا باعث شرمندگیم شده که نظرات بعضی از  دوستان رو خیلی دیر دیدم.یعنی وقتی که تاریخ انقضاش تموم شده بوده!

ممنون از همکاری شما

نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 19:39 توسط سارا| |

رفتی و خاطره های" تو" نشسته تو خیالم

بی" تو "من اسیر دست ارزوهای محالم

یاد من نبودی اما،من به یاد" تو" نشستم

غیر" تو" که دوری از من دل به هیچ کسی نبستم...

س.ق

نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 15:30 توسط سارا| |

سبز یا قرمز؟

مسئله اینست!

فقط این که:

"اخر این قصه را من جور دیگر دیده ام

گرگ ها را هم برادرهای یوسف می خورند..."

نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 2:45 توسط سارا| |


Design By : Night Skin